نرم افزار تقویت امواج مغز نرم افزار تقویت امواج مغز
با داشتن حافظه قدرتمند و تمرکز بالا همه را مبهوت توانایی خود خواهید کرد!
هواپیمای مدل بسازید !
آموزش ساخت هواپیمای مدل
به زبان فارسی - گلایدر و رادیوکنترل
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

 این کتاب رو از سایت رجا نیوز پیدا کردم.ظاهرا ژیغمبر دیگه ای روی زمین پیدا شده !!

 

گزارش- خاطره هایی درباره ی دکتراحمدی نژاد
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید!
به نام خداى مهربان
به جاى مقدمه
سخنى با دکتر محمود احمدى نژاد
جناب آقاى دکتر احمدى نژاد!
مى دانیم که از خواندن برخى از این نوشته ها اعصابتان به هم مى ریزد.شاید لعنو نفرینمان هم بکنیدکه چرا زندگى خصوصى شما را توى ویترین گذاشتیم تا همه ببینند. امّا به ما حق بدهید.
ما، جوانان دانشجوى ایرانى هدفى جز روشن کردن اذهان عمومى نسبت به کسى که چهار سال رئیس جمهورآنها بوده است، نداشته ایم.تنها جرم ما اگر دادگاهى تشکیل شود و محاکمه شویم، این است و بس!
در طى این چهار سال، جسته و گریخته،خاطراتى از کارها و عملکرد شما به گوش مردم رسیده.
خوش شانسى ما این بود که صحبتهاى خصوصى پسرتان،علیرضا با چند نفر از دوستانش ضبط شده و در اختیار ما قرار گرفت.
این نوار زوایاى پنهان زیادى از شخصیت احمدى نژاد را برایمان شناساند و تشنه ترمان کرد تا در مورد شما بیشتر بدانیم.
برای همین بچه ها کلى دوندگى کردند تا این گزارش –خاطرات را بدست آوردند.
حاصل این تلاش ها؛ مصاحبه با آقایان؛دکتر لنکرانى؛وزیر محترم بهداشت که هنوز روحیه ى دانشجویى خود را حفظ کرده اند، دکتر الهام؛وزیردادگسترى،مهندس فتاح؛وزیر نیرو، آقاى رضایى؛منشى مخصوص شما در شهردارى و ریاست جمهورى،آقاىکریمیان؛ راننده ى شما در شهردارى و ریاست جمهورى، آقایان آشتیانى، معاون مراسمات و تشریفات ریاست جمهورى و غرقى؛ رئیس رسیدگى به شکایات مردمى ریاست جمهو بچه ها، حاضر به صحبت در مورد شما شدند.رى و.... بود.
این عزیزان پیه ى خشم، ناراحتى و برخوردتان را به جان خریده و با اصرار و دوندگى البته تمام موارد ذکر شده در این کتابچه مستند بوده و حتى کلمه اى ازخودمان ازقول و البته تمام موارد ذکر شده در این کتابچه مستند بوده و حتى کلمه اى ازخودمان ازقول و فعل شما،جناب دکتر ذکر نکرده ایم.

***

حالا با این اقدام، فقط پیش شما شرمنده ایم.امّا اگر این خاطرات ونکاتِ کارى و رفتارى شما را منعکس نمى کردیم،پیش وجدان و بالاتر خدایمان شرمنده مى شدیم.خیلى از ما تا به حال شما را از نزدیک ندیده ایم.ولى به شما اعتقاد داریم.و افسوس مى خوریم که کاش دستمان باز بود و شما را آن طورکه هستید وآن طورکه براى
مملکت و مردم خدمت مى کنید،مى شناختیم و به دیگران هم مى شناساندیم.از انرژى هسته اى و فشارهایى که سر آن قضیه متحمل شده و مقاومت هایى که کرده اید تا پشت پرده هاى ساخت و پرتاب ماهواره ى امید و شکوفایى دانشمندان ایرانى که تا چند سال پیش حتى خوابش را هم نمى دیدیم.از سهمیه بندى بنزین گرفته تا هدفمند کردن یارانه ها که باید در دولت هاى قبلى انجام مى شد و شجاعت انجامش را نداشتند.از سفرهاى استانى و طرح هایى که تصویب کردید و به نتیجه رسید یا آنهایى که به خاطر کم کارى و شاید عناد و دشمنى برخى، تعدادى از آنها به نتیجه نرسید و خون به دل شما کرد، ازسفرهاى خارجى و اقتدارتان در برخورد با اجانب به عنوان
نماینده ى ایران و...
***

از خدا مى خواهیم این کتابچه، تبدیل شود به یک کار فرهنگى از طرف اهل فن براى شناساندن یکى از مفاخر ایران زمین به نام "محمود احمدى نژاد". 


جمعى از دانشجویان مستقل دانشگاههاى ایران
 

 ۱-ر سال 69-1368 دانشگاه علم وصنعت زمینى را از سازمان تبلیغات خریده بود تا بین اساتید و کارمندان دانشگاه تقسیم کند.اسم دکتر هم در فهرست بود.اما ایشان از دانشگاه خواست اسمش را خط زده وسهیه اش را به کس دیگرى بدهند.
۲-باغبان خانه ى ریس جمهور،خود دکتر است.توى حیاط خانه اش باغچه درست مى کند.خاک و کود مى ریزد وگل و سبزى و نهالِ درخت مى کارد.
۳-آن موقع ها که دکتر شهردار بود، خبرنگارى از ایشان پرسید چرا ازشهردارى حقوق نمى گیرد؟دکتر گفت چون کارمند دولت است وحقوق استادى دانشگاه براى او کافى است.خبرنگار:شما فرزنددارید.فرزندان شما نیاز به حمایت شما دارند.دکتر:هم من و هم همسرم که فرهنگى است ازدولت حقوق مى گیریم.بسِّمان است.وظیفه ى ما این است
مگر پدرِمن به من کار و خانه داد. خودم زحمت کشیدم. درس خواندم.کارکردم.تلاش کردم تا توانستم با زحماتم یک خانه ى قسطى بخرم.بچه هاى من هم خودشان باید تلاش کنند.
۴-در زمان شهردارى یک بار دکتر آنفولانزاى سختى گرفته و نتوانسته بود سرکار بیاید.ما؛بچه هاى بهدارى تصمیم گرفتیم به دیدنش برویم.وقتى داخل خانه اش شدیم، دیدیم آقاى لاریجانى وآقاى ولایتى هم به دیدنش آمده اند.دکتر روى یک تشک خوابیده بود.دکتر روى یک تشک خوابیده بود .گوشه ى اتاق هم یک بخارى کوچک گازى روشن بود.
کف اتاق با فرش ماشینى فرش شده بود.نه ازمیز و صندلى خبرى بود و نه از مبلمان.از دیدن خانه و زندگى دکتر همگیمان حسابى جا خوردیم.خانه هاى ما کارمندان شهردارى که آن زمان ماهى سیصد-چهارصد تومان حقوق مى گرفتیم،خیلى بهتر از خانه ى شهردار تهران بود.
۵-وقتى پسربزرگ دکتر، مهدى وقتِ سربازیش شد، چون بچه هاى سپاه او را مى شناختند،ارتش را انتخاب کرد تا مثل سایر سربازان خدمت کند.

۶-خط تلفن پسر دکتر، اعتبارى و 0919 است.(میشه شمارشو بدین ؟ چون چند تا حرف ته دلم گیر کرده !)  

۷-از وقتى استاندارشده بود، من هم به عنوان محافظ در خدمت ایشان بودم.مدتى زمانى که از همراهى من با دکتر گذشت ،متوجه شدم ایشان در مراسم ومهمانى ها خیلى کم از پذیرایى ها استفاده مى کند.
یک بار به تبعیت از ایشان من هم کمتر از همیشه خوردم.از مراسم که بیرون آمدیم،دکتر که متوجه کم خوردن من شده بود، رو کرد به من و گفت:حلالت نمى کنم اگر جایى رفتیم وشما به خاطر من سیر نخوردى!گفتم:این طور که نمى شود.شما چیزى نخورید وما شکممان را سیر کنیم.
دکتر گفت: مسئولیت من با شما فرق مى کند!(یاد سیره نبوی افتادم!!) 

۸-براى نماز عید فطر رفته بودم مصلا.آن روز هوا ابرى وبارانى بود.در حین صحبتهاى آقا(مدظله العالى)، باران شدیدى گرفت.با این که کارت ویژه داشتم تا در جایگاه مسئولین بنشینم، از آن استفاده نکرده،همراه مردم عادى بودم.
با گرفتن باران و به محض تمام شدن صحبت هاى آقا،هر کس دنبال سرپناهى بود تا کمتر خیس شود.توى آن شلوغى و بدو بدو، همراهِ مردم به هر سمتى کشیده مى شدم.یک دفعه یکى از پشت زد روى شانه ام. برگشتم. دیدم دکتر با دو پسرش هستند.رفتیم نشستیم یک گوشه که موکت پهن بود تا باران بند بیاید.
پسر دکتر کفشهایش را درآورد بگذارد روى هم. دیدم کف کفشش سوراخ است. نگاهم سُر خورد به پایش. جورابش هم خیس خالى شده بود.تا دکتر دید من متوجه پارگى کف کفش پسرش شده ام،سریع کفش را برگرداند.
دکتر آن موقع شهردار تهران بود.

ببین میخوام یه چیزی بگم.فکر کن خدا وجود داره : نگاه میکنه خیلیا بدبختن خیلیا هم راضین همه چیز داره پیش میره.طبق میل خیلیا و خلاف میل خیلیای دیگه.یه سری از خدا کمک میخوان یه سری هم دائم دارن کارهای عبادی انجام میدن و ... مسیحیت ، اسلام و ... وجود دارن خیلیا خوبن خیلیا بدن خیلیا تظاهر می کنن... خب اون داره همه چیزو میبینه.حالا بعضیا به ناحق (از نظر خودشون) دچار مصیبت میشن بدبخت میشن نابود میشن اصلا همه چیز.اون یارو مسیحیه از عیسی و خدای خودش کمک میخواد اون مسلمونه از محمد و خدای محمد و امام و ... حالا ببینم اگه خدا بخواد همه چیزو به همه بده چی میشه ؟ اصلا نظام به هم میخوره.دنیای ما دنیای اختلافه دنیایی که اون خلق کرده دنیای مرموز و پیچیده ایه در عین اینکه قانون هایی داره.حالا چطور میتونه بیاد توی زندگی بنده های خودش دخالت کنه؟ نمیدونم واقعا این خدا چرا باید توی اختیاری که خودش به بنده هاش داده دخالت کنه. 

بزار از یه زاویه دیگه نگاه کنیم : تو خدا باش.تو اینقدر وسیع و پهناور فکر کن که همه رو دوست داشته باشی.میشه یه لحظه تصورش کنی.فکر کن عروسک هایی درست کردی که بعضی ها خوشگل بعضی ها زشتن البته از نظر تو.حالا تکونشون بده ، لذت میبری از تکون خوردنشون.حالا یه کاری بکن خودشون تکون بخورن.هیچ میای جلوی یکیشونو بگیری؟ نه ! تو خودت خواستی اونا آزاد باشن.میدونی یکم سخته تصورش ولی سعی کن.تو به اون عروسکی که میزنه تو پای بقیه عروسکا و بهشون زور میگه میخندی ، از ابتکار خودت لذت میبری و اون عروسکی که یاد میده به عروسک زورگو که بقیه هم حق راه رفتن دارن مورد تحسین توئه.اما اونا قادر به تلاشن. 

چطور خدا باید سنگ جلوی پای هر کدوم از ماها بندازه؟ نه ! چرا نباید همه چیزایی که خودش درست کرده رو دوست داشته باشه؟ فرق ما با اون عروسکا چیه؟ مسلما ما قدرتایی داریم که اونا ندارن.فقط مشخصه که اکثر مردم گرایش های مثبت دارن.خب حالا کی باید همه چیزو تغییر بده؟ خدا مثل آدم خوبا بیاد همه آدم بدا رو بکشه بعد همه چیز خوب بشه؟ نباید خودمون همه چیزو تغییر بدیم؟  

حالا فرض کن خدا نیست.مهم نیست که کسی بالای سرت باشه یا نه.تو خوبی رو دوست داری.یا شایدم بدی ! به سمتش میری.براش تلاش میکنی و در راهش یا میمیری یا موفق میشی یا معمولی به راحت ادامه میدی.تو میتونی به خودت اتکا کنی و خدای خودت باشی... تویی که همیشه هستی و بقیه یا میان یا میرن.حالا بازم تصمیم گیرنده تویی. 

پس میشه مشکلات بوجود اومده رو از نسل بشر دونست نه اون کسی که یا هست یا نیست !

روزی که اولین بار دیدمت یادت میاد ؟ نشسته بودی روی سنگ کنار پارک ، وقتی به هم نگاه کردیم فکر نمی کردیم قراره چی پیش بیاد.میدونی خیلی خوب بود اون روز.واقعا حس کردم از اینکه کنارت هستم خوشحالی ! خب منم بودم ! چند وقتی بود همدیگه رو میشناختیم بعدش من و تو منتظر اتفاق دیگه ای بودیم.اتفاق بهتر ، شاید یه پیشنهاد اما شک داشتیم.نمیدونم چرا ؟ بعدش من بهترین کاری که میشد کردم و تو ... تو خوشحال بودی.احساس می کردم خیلی خوشحالی.شاید فقط احساس بود.نمیدونم حالا همه چیزو قاطی کردم.

میدونی امروز که اینو می نویسم دلم برات تنگ شده ، برای روزای خوب.نه روزای لجن.روزایی که برای داشتن همدیگه می سوختیم ، روزایی که شمارش داشت لحظه های بدون هم بودن.البته میدونم اینا چرت و پرته و توی هر رابطه ای مثل دری وری گفتن می مونه اما هنوزم برای من تازگی داره هنوزم من همونطوریم.یادته اون لباس بنفشه با اون کفشت که تق تق صدا میداد ؟!!!! من خیلی دوسشون داشتم.این آخریا یه کفش سبز آبی داشتییی خیلی باحال بود.اما میدونی چیه ؟ بزرگ شدن آدما خطرناکه ، ممکنه تغییر کنن ؛ اما نه تو تغییر نکردی شرایط تغییر کرد ، نمیدونم شاید من تغییر کردم.همه تغییرات تا اون موقع مثبت بودن.اصلا نمیدونم چی تغییر کرد.اصلا شاید بشه گفت من گوز پیچ شدم !!!

میدونی حالا همه چی بهم میگن؟ میگن مغرور شدی ، میگن محل نمیذاری به کسی ، میگن فکر می کنی خیلی مهمی اما من فکر میکنم دیگه نباید غرورم بشکنه.میدونی یه روز شکستم.هر کسی هر بلایی سرش میاد تقصیر خودشه.هر عملی عکس العملی داره در جهت عکس و ... 

اصلا کسی رو تحویل نمیگیرم.بعضیا لجشون در میاد.قیافه ها دیدنیه.برام مهم نیستن.تو مهمی اما میدونم اتفاقی برات پیش نمیاد.خودمم مهمم ، برای خودمم اتفاقی پیش نمیاد ! بقیه در حد اینکه مربوطن به زندگی اجتماعی من ، خب بدون دیگران نمیشه زندگی کرد.میدونی از وقتی رفتی دیگه کسی اشک منو ندید اما بغض توی گلوم هر روز داره بیشتر میشه.نمیدونم چی میخوام.یادته گفتی نمیدونم قبل از تو چیکار می کردم و جالا میدونم ولی من هنوز نمیدونم قبل از تو چیکار میکردم.

میدونی بعضی وقتا خیلی راست می گم یا بهتر بگم دهن لقی می کنم.آخه نمیشه که ! هیچی بهتر از این نیست که راست و درست باشی.این چیزیه که بابام تو حلقم کرده به زور شاید.خلاصه که تابلو شدم.همه فهمیدن ! همه حسش میکنن از کسایی که منو میشناسن و اونایی که نمیشناسن.نبود تو خیلی روم تاثیر گذاشت.تازه دارم عادت میکنم بدون تو یعنی بدون کسی که به جام فکر کنه.حالا دارم سعی میکنم توی زندگیم تنها جلو برم.تو خوب یادم دادی : فقط منم که دارم زندگی میکنم و همه آدما میان و میرن. 

بیشتر خاطرات یادم میاد ، یادت میاد : جای همیشگی ! اون کاج سبز که حالا کلی بزرگ شده.میدونی کاجه مثله منو تو بود بدون ما بازم میره بالا ، منو تو هم بدون هم داریم میریم بالا.نمیدونم چقدر میتونیم بریم بالا ! شاید تا طبقه اول خونتون که حالا جلوشو نرده گذاشتین برای موضوعات امنیتی ! شایدم تا بالای برج میلاد نور تهران ! شایدم روی تخته سنگ کنار رودخونه بمونیم.نمیدونم باید چیزی زیر پاهامون بزاریم تا بلند تر به نظر برسیم یا اینکه باید خودمون بلند بشیم ؟  

فقط یه بدی داشت میدونی ؟ پشت سرتو نگاه کن همه پلها خراب شده ، دوتاشو من خراب کردم بقیشم تو.هیچ راهی نداره دوباره شروع کردنش.اما یه خوبیم داشت حالا میتونم راحت به این فکر کنم که یه روز از اینجا برم.پس محکم دلمو میگیرم تا کسی اینجا با میخ نکوبدش به دیوار خونشون !  

یادته اون آهنگه ؟ شایدم این یه نامه بود !

همه توی وبلاگ های خودشون در مورد شیمی نوشتن گفتم منم بنویسم از نکته های جالبی که برای خودم جالب توجه هستن.در ضمن سعی می کنم مطالب کامل باشن و از جایی کپی نشده باشن یا حداقل از جاهای مختلف تکمیل شده باشن.

ریتالین یا متیل فنیدات هیدروکلراید یا استیمدیت قرصی هست از مشتقات گروه آمفتامین‌ها است که برای درمان بیش فعالی، نشانه‌های نارکولپسی ، و برخی از مبتلایان به افسردگی تجویز می‌شود. از این دارو همچنین در درمان خواب آلودگی مزمن (Narcolepsy) در میان افراد میانسال و کهنسال استفاده می شود. 

احتمال وابستگی به دارو و سوءاستفاده از دارو وجود دارد (بسته به میزان، نحوه مصرف و فرد استفاده کننده).اگر چه وابستگی جسمانی به ریتالین همانند مواد مخدری نظیر تریاک و شبه مرفین ها گزارش نشده است؛ اما پزشکان بر وابستگی روانی و نیاز به افزایش میزان مصرف آن که پدیده تحمل (Tolerance) نیز نامیده می شود، اتفاق نظر دارند.از علائم ترک جسمانی و روانی این قرص می توان به دردهای عضلانی، خواب آلودگی و افسردگی نام برد. 

قرص مذکور یکی از درمان های انتخابی برای عدم تمرکز حواس توسط روان پزشکان می باشد و از جمله جزو داروهای شاخه آمفتامین ها (مانند اکستازی و ترامادول) می باشد که البته دارای وابستگی بسیار کمتر از ترامادول و همچنین اکستازی است ؛ با این حال مصرف طولانی مدت و با مقدار زیاد باعث اعتیاد به قرص می شود.  

دارو با اثر بر ضربان قلب باعث افزایش هوشیاری می شود و با تاثیر روی اعصاب باعث زدایش افکار مزاحم و تمرکز بیشتر حواس می شود.متاسفانه اثر بیدار نگاه داشتن دارو باعث شده تا دارو بطور وسیعی در میان دانشجویان به کار رود.در مورد این دارو و اثرات سوء آن در میان جوانان و سطح جامعه اطلاع رسانی مطلوبی نشده و والدین به درستی از اثرات و امکان استفاده آن توسط فرزندانشان اطلاعی ندارند.متاسفانه با وجود اینکه دانشجویان پزشکی از اثرات سوء این دارو مطلع هستند طیف وسیعتری از دانشجویان را در استفاده از این قرص برای جلوگیری از خواب هنگام شب های امتحان یا مواقع درس خواندن تشکیل می دهند.با اینکه به داروخانه ها و مراکز دارویی ابلاغ شده است که این دارو بدون تجویز نسخه  پزشک در اختیار افراد قرار نگیرد اما اغلب قابل دسترسی است.با اینکه میزان اعتیاد دارو نسبت به مواد مخدر دیگر بسیار کم است اما عوارض بسیاری دارد که عبارتند از :

افزایش در جه حرارت بدن، بی نظمی در ضربان قلب، کاهش وزن ، سردرد و تهوع، افزایش فشارخون و تشنج و مرگ ناگهانی. 

گزارش های متعددی از بروز مرگ ناگهانی یا ایست قلبی از استفاده کنندگان این دارو منتشر شده است.می توانید اینجا را ببینید.(لیست بعضی از کودکان فوت شده بر اثر مصرف ریتالین یا دارو های مشابه برای درمان) 

اسم علمی دارو : متیل فنیدات هیدروکلراید methyl phenidate hcl در ایران به نام استیمدیت ساخته می شود.

۲۰ سال پیش ، یه اتفاق خیلی معمولی یا شاید خوب یا بد ؟ تولد من ؟ نمیدونم یه حس بودن یا شاید دلیل خواستن برای بودن ؟ یه اتفاق مشترک بین میلیاردها انسان و غیر مشترک بین خیلی از آدمای دیگه...! حس به وجود اومدن از دو نفر دیگه ، به وجود اومدن از یه نسل احساس قدرت داشتن بیشتر از هر کسی توی یه نسل !  

غیر از یه نفر کسه دیگه ای زنگ نزد ، شاید حس تنهایی.شاید حس وابستگی به خانواده ، ترس ، از نبودن خانواده ، یا شاید تنهایی؟؟؟!!!  

الان حس خوبی دارم ، حس اینکه همه چیز داره جلو میره ، اما یه چیزی رو میدونم : روزی که قراره نباشم حتما میدونم که قراره نباشم.این فقط یه احساسه. 

بعدشم دو تا عکس از دو موقعی که دو روزم بوده و موقعی که تقریبا دو ماهم بوده.اولی که چشمام پیدا نیست و فکر می کنم خواب باشم دومی هم هنوز نفهمیدم نگاهم چه معنی میتونه داشته باشه؟ فکر کردن از طرف یه بچه ۲ ماهه شاید خیلی سخته اما اون خیلی سخت فکر نمیکرده.شاید فقط نگاه میکرده؟ چقدر دلم میخواست بدونم... شاید داشتم فکر میکردم چقدر بالشم نرمه !

از اینکه ۲۰ سالم تموم شد خوشحال یا ناراحت نیستم.بیشتر خوشحالم.میدونم که استفاده خودمو کردم.شاید اگه برگردم سعی کنم افراد خونواده رو با حس بیشتر درکشون کنم.حالا که برادر و خواهرم نیستن و حالا که احساس میکنم توی زندگیم ۲ نفرن که خیلی خیلی برام دلسوزی کردن و من حالیم نبود یا شاید اونا بلد نبودن حالیم کنن.مامان و بابا ! خیلی کلیشه ای... همه میگن.نیازی به تشکر نیست چون اونا نیاز به تشکر من ندارن.فقط اگه برگردم میدونم فقط خودمم که توی گذر زمان دارم جلو میرم.قرار نیست کسی با من بمونه.فقط خودمم... این ما هیچ وقت پایدار نیست ، حداقل با یه نفر. 

 

عکس اول :  

 

 

عکس دوم :