تولد من ؟!!!

۲۰ سال پیش ، یه اتفاق خیلی معمولی یا شاید خوب یا بد ؟ تولد من ؟ نمیدونم یه حس بودن یا شاید دلیل خواستن برای بودن ؟ یه اتفاق مشترک بین میلیاردها انسان و غیر مشترک بین خیلی از آدمای دیگه...! حس به وجود اومدن از دو نفر دیگه ، به وجود اومدن از یه نسل احساس قدرت داشتن بیشتر از هر کسی توی یه نسل !  

غیر از یه نفر کسه دیگه ای زنگ نزد ، شاید حس تنهایی.شاید حس وابستگی به خانواده ، ترس ، از نبودن خانواده ، یا شاید تنهایی؟؟؟!!!  

الان حس خوبی دارم ، حس اینکه همه چیز داره جلو میره ، اما یه چیزی رو میدونم : روزی که قراره نباشم حتما میدونم که قراره نباشم.این فقط یه احساسه. 

بعدشم دو تا عکس از دو موقعی که دو روزم بوده و موقعی که تقریبا دو ماهم بوده.اولی که چشمام پیدا نیست و فکر می کنم خواب باشم دومی هم هنوز نفهمیدم نگاهم چه معنی میتونه داشته باشه؟ فکر کردن از طرف یه بچه ۲ ماهه شاید خیلی سخته اما اون خیلی سخت فکر نمیکرده.شاید فقط نگاه میکرده؟ چقدر دلم میخواست بدونم... شاید داشتم فکر میکردم چقدر بالشم نرمه !

از اینکه ۲۰ سالم تموم شد خوشحال یا ناراحت نیستم.بیشتر خوشحالم.میدونم که استفاده خودمو کردم.شاید اگه برگردم سعی کنم افراد خونواده رو با حس بیشتر درکشون کنم.حالا که برادر و خواهرم نیستن و حالا که احساس میکنم توی زندگیم ۲ نفرن که خیلی خیلی برام دلسوزی کردن و من حالیم نبود یا شاید اونا بلد نبودن حالیم کنن.مامان و بابا ! خیلی کلیشه ای... همه میگن.نیازی به تشکر نیست چون اونا نیاز به تشکر من ندارن.فقط اگه برگردم میدونم فقط خودمم که توی گذر زمان دارم جلو میرم.قرار نیست کسی با من بمونه.فقط خودمم... این ما هیچ وقت پایدار نیست ، حداقل با یه نفر. 

 

عکس اول :  

 

 

عکس دوم :